تبليغاتX
بوی گندم
بوی گندم
علی را جز آنکه دوستش داشته باشی و عاشقش باشی چاره ای نداری!(گوته شاعر و ادیب آلمانی)
پنجشنبه دهم دی 1388
نی نامه قیصر امین پور ...  

خوشا از دل نم اشکي فشاندن
به آبي آتش دل را نشاندن


خوشا زان عشقبازان ياد کردن
زبان را زخمه فرياد کردن


خوشا از ني، خوشا از سر سرودن
خوشا ني نامه اي ديگر سرودن


نواي ني نوايي آتشين است
بگو از سر بگيرد، دلنشين است


نواي ني، نواي بي نوايي است
هواي ناله هايش، نينوايي است


نواي ني دواي هر دل تنگ
شفاي خواب گل، بيماري سنگ


قلم، تصوير جانگاهي است از دل
علم، تمثيل کوتاهي است از ني


خدا چون دست بر لوح و قلم زد
سر او را به خط ني رقم زد


دل ني ناله ها دارد از آن روز
از آن روز است ني را ناله پر سوز


چه رفت آن روز در انديشه ني
که اينسان شد پريشان بيشه ني؟


سري سرمست شور و بي قراري
چو مجنون در هواي ني سواري


پر از عشق نيستان سينه او
غم غربت، غم ديرينه او


غم ني بند بند پيکر اوست
هواي آن نيستان در سر اوست


دلش را با غريبي، آشنايي است
به هم اعضاي او وصل از جدايي است


سرش بر ني، تنش در قعر گودال
ادب را گه الف گرديد، گه دال


ره ني پيچ و خم بسيار دارد
نوايش زير و بم بسيار دارد


سري بر نيزه اي منزل به منزل
به همراهش هزاران کاروان دل


چگونه پا ز گل بر دارد اشتر
که با خود باري از سر دارد اشتر؟


گران باري به محمل بود بر ني
نه از سر، باري از دل بود بر ني


چو از جان پيش پاي عشق سر داد
سرش بر ني، نواي عشق سر داد


به روي نيزه و شيرين زباني!
عجب نبود ز ني شکر فشاني


اگر ني پرده اي ديگر بخواند
نيستان را به آتش ميکشاند


سزد گر چشم ها در خون نشيند
چو دريا را به روي نيزه بيند


شگفتا بي سر و ساماني عشق!
به روي نيزه سرگرداني عشق!


ز دست عشق عالم در هياهوست
تمام فتنه ها زير سر اوست

چهارشنبه دوم دی 1388
باز اين چه شورش است ...  

باز اين چه شورش است كه در خلق عالم است 

باز اين چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است 

باز اين چه رستخيز عظيم است كز زمين  
بي نفخ صور خاسته تا عرش اعظم است 
اين صبح تيره باز دميد از كجا كزو  
كار جهان و خلق جهان جمله در هم است 
گويا طلوع مي‌كند از مغرب آفتاب  
كاشوب در تمامي ذرات عالم است 
گر خوانمش قيامت دنيا بعيد نيست  
اين رستخيز عام كه نامش محرم است 
در بارگاه قدس كه جاي ملال نيست  
سرهاي قدسيان همه بر زانوي غم است 
جن و ملك بر آدميان نوحه مي‌كنند  
گويا عزاي اشرف اولاد آدم است

سلام بر حسین

یکشنبه بیست و نهم آذر 1388
هر گز نميرد آنكه نامش زنده شد به عشق ...  
گفته بودی که چرا محو تماشای منی آنچنان مات که یک دم مژه بر هم نزنی. مژه بر هم نزدم تا که زدستم نرود ناز چشم تو به قدر مژه بر هم زدنی

درگذشت فقيه گران قدر حضرت آيت الله العظمي منتظري بر عموم مسلمان جهان تسليت باد.

آزاد مرد بهشت ارزانی ات باد.

حسینعلى منتظرى در سال 1301 خورشیدى (1340 هجرى قمرى -‏ ‏1922 میلادى ) در شهر نجف آباد - 24 کیلومترى غرب اصفهان - در‏ ‏خانواده اى زحمتکش به دنیا آمد.
‏ ‏پدر ایشان مرحوم حاج على کشاورز ساده اى بود که در کنار کار‏ ‏روزانه اش با کتاب و کتابخانه دمساز، و معلم اخلاق و مدرس قرآن بود;‏ ‏و با این دو توشه پر ارج سالهاى پایانى عمر شریف خود را به رغم‏ ‏سختى روزگار با منبر و محراب گذراند، و تا سال 1368 خورشیدى که‏ ‏روى در نقاب خاک برکشید لحظه اى از آموختن و آموزش باز نایستاد.
‏ ‏مادر ایشان بانویى متقى و پرهیزگار بود که در تربیت و رشد دینى او‏ ‏سعى وافر داشت ، تا آنجا که در دوران شیرخوارگى همواره تلاش‏ ‏مى‎کرد با وضو به فرزند خود شیر دهد، و در دوران کودکى او را همراه‏ ‏خود به مجالس آموزش قرآن و سخنرانى مى‎برده تا از این طریق روحیه ‏ ‏مذهبى فرزند خود را آماده تر و افزون تر سازد. او در سال 1349‏ ‏خورشیدى اندکى پس از آزادى فرزندش از زندان شاهنشاهى دارفانى‏ ‏را وداع گفت ; رحمة الله علیهما.
‏ ‏آیت الله منتظرى از هفت سالگى آموختن را با ادبیات فارسى و‏ ‏سپس صرف و نحو عربى آغاز کرد، و در سن 12 سالگى با ورود به‏ ‏حوزه علمیه اصفهان مسیر خویش را به سوى پیشرفت علمى انتخاب‏ ‏کرد. او هفت سال در اصفهان با تلاشى تحسین انگیز بسیارى از کتابهاى‏ ‏فقهى ، ادبى و فلسفى را به تنهایى یا نزد اساتید بزرگى چون حاج آقا‏ ‏رحیم ارباب و حاج شیخ محمدحسن عالم نجف آبادى خواند، و در‏ ‏جوانى آموزگار بنام آن علوم گردید.
‏ ‏در سن 19 سالگى در حالى که به دلیل جهد وافر در فراگیرى علم و‏ ‏دانش فردى سرآمد گشته بود، اصفهان را به قصد ادامه تحصیل در قم‏ ‏ترک نمود.
آیت الله العظمى حاج شیخ حسینعلى منتظرى ، اندیشمند و متفکر‏ ‏بزرگ اسلامى است که به دلیل نقش موثرش در انقلاب اسلامى ایران و‏ ‏موضع گیریهاى علمى و سیاسى قابل توجهى که در نیم قرن اخیر داشته‏ ‏است ، در ردیف مهمترین شخصیت هاى علمى و انقلابى جهان معاصر‏ ‏قرار دارد.
‏ ‏این روحانى آزاده که جمع کثیرى از شیعیان ایران و جهان در احکام‏ ‏اسلام از او تقلید مى‎کنند، بیش از سایر مراجع تقلید در معرض قضاوت‏ ‏عمومى قرار دارد.
‏ ‏کسى که در مهمترین حادثه ایران معاصر، یعنى تأسیس‏ ‏جمهورى اسلامى ، دومین شخصیت محسوب مى‎شود، امروزه مورد‏ ‏بى مهرى مقامات این جمهورى قرار گرفته است . وى به دستور‏ ‏شاگردان ناسپاس خویش به جرم نصیحت و خیرخواهى بیش از‏ ‏پنج سال در منزل مسکونى اش زندانى بوده و در شانزده سال اخیر‏ ‏بیشترین محدودیت ها نسبت به او اعمال شده است .

برای دانلود کتاب خاطرات حضرت آیت الله منتظری کلیک کنید

شنبه بیست و یکم آذر 1388
شعر موسی و شبان ...  

دید موسی یک شبانی را به راه کاو همی گفت ای خدا وای اله

تو کجایی تا شوم من چاکرت چارقت دوزم کنم شانه سرت

دستکت بوسم بمالم پایکت وقت خواب اید بروبم جایکت

ای فدای تو همه بزهای من ای به یادت هی هی وهی های من

زین نمط بیهوده میگفت ان شبان گفت موسی با کی استت ای فلان؟

گفت با ان کس که ما را افرید این زمین وچرخ ازو امد پدید

گفت موسی های خیره سر شدی خود مسلمان ناشده کافر شدی

این چه ژاژ است وچه کفر است وفشار پنبه ای اندر دهان خود فشار

چارق وپاتابه لایق مر تو راست افتابی را چنین ها کی رواست

گر نبندی زین سخن تو حلق را اتشی اید بسوزد خلق را

گفت ای موسی دهانم دوختی وز پشیمانی تو جانم سوختی

جامه را بدرید واهی کرد تفت سر نهاد اندر بیابان وبرفت

وحی امد سوی موسی از خدا بنده ی ما را زما کردی جدا

تو برای وصل کردن امدی نی برای فصل کردن امدی

هرکسی را سیرتی بنهاده ام هر کسی را اصطلاحی داده ام

در حق او مدح ودر حق تو ذم در حق او شهد ودر حق تو سم

ما بری از پاک وناپاکی همه از گران جانی وچالاکی همه

من نکردم خلق تا سودی کنم بلکه تابر بنده گان جودی کنم

خون شهیدان را زاب اولی تراست این خطاازصدصواب اولی تراست

ملت عشق از همه دین ها جداست عاشقان را ملت ومذهب خداست

لعل را گر مهر نبود باک نیست عشق را دریای غم غمناک نیست

بر دل موسی سخن ها ریختند دیدن وگفتن به هم امیختند

چون که موسی این عتاب از حق شنید در بیابان در پی چوپان دوید

عاقبت دریافت او را وبدید گفت مژده ده که دستوری رسید

هیچ ادابی وترتیبی مجو هرچه میخواهد دل تنگت بگو

(از مثنوی معنوی)

-----------------------------------

شعر مرتبط:


 هر در كه زنم صاحب آن خانه تويي تو
هر جا كه روم پرتو كاشانه تويي تو
در ميكده و دير كه جانانه تويي تو
مقصود من از كعبه و بتخانه تويي تو
مقصود تويي كعبه و بتخانه بهانه

شنبه بیست و یکم آذر 1388
گابریل گارسیا مارکز + 4 کتاب ازاو ...  
گابریل خوزه گارسیا مارکِز (به اسپانیایی: Gabriel José García Márquez ) (زادهٔ ۶ مارس ۱۹۲۷ در در دهکدهٔ آرکاتاکا درمنطقهٔ سانتامارا در کلمبیا) رمان‌نویس، روزنامه‌نگار، ناشر و فعال سیاسی کلمبیایی است.

او بین مردم کشورهای آمریکای لاتین با نام گابو یا گابیتو (برای تحبیب) مشهور است و پس از درگیری با رییس دولت کلمبیا و تحت تعقیب قرار گرفتنش در مکزیک زندگی می‌کند.او در سال ۱۹۴۱ اولين نوشته‌هايش را در روزنامه‌ای به نام Juventude که مخصوص شاگردان دبيرستانی بود منتشر کرد و در سال ۱۹۴۷ به تحصيل رشتهٔ حقوق در دانشگاه بوگوتا پرداخت. در سال ۱۹۶۵ شروع به نوشتن رمان صد سال ‌تنهايی کرد و آن را در سال ۱۹۶۸ به پايان رساند که به عقيدهٔ اکثر منتقدان شاهکار او به شمار می‌رود. او در سال ۱۹۸۲ برای این رمان، برندهٔ جایزه نوبل ادبیات بوده است.او در سال ۱۹۹۹ رسماً مرد سال آمريکای لاتین شناخته شد و در سال ۲۰۰۰ مردم کلمبيا با ارسال طومارهايی خواستار پذيرش رياست جمهوری کلمبيا توسط مارکز بودند که وی نپذيرفت.مارکز یکی از نویسندگان پیشگام سبک ادبی رئالیسم جادویی است، اگرچه تمام آثارش را نمی‌توان در این سبک طبقه‌بندی کرد.

از سایت ویکی پدیا

..................................................................

لینک دانلود داستان"شب لک لک ها"از گابریل گارسیا مارکز

لینک دانلود داستان"صد سال تنهایی"بخش اول از گابریل گارسیا مارکز

لینک دانلود داستان"صد سال تنهایی"بخش دوم از گابریا گارسیا مارکز

دانلود رمان رویاهایم را می فروشم گابریل گارسیا مارکز با حجم 108 کیلوبایت.

دانلود زیباترین غریق جهان گابریل گارسیا مارکز با حجم 100 کیلو بایت.

شنبه بیست و یکم آذر 1388
گوته + دانلود 1 کتاب از وی ...  
گوته یک مغز متفکر جهانی است . او در عین حال که شاعری عمیق و حساس است، سیاستمداری مجرب و کارکشته و دانشمندی مبتکر و بزرگ محسوب می شود. نیروی نبوغ با تعادل تمام در کلیه استعدادهای بشری در نهاد او مخمر بوده و به تمام اشکال هنری و فکری آشنایی داشته و اگر چه اختصاصی به مکتب خاصی ندارد لیکن شاهکاری از خود به جا گذاشته است که نه تنها بر تمام ادبیات آلمان سایه انداز است بلکه چون تاجی بر تارک ادبیات اروپایی می درخشد.
«یوهان ولفگانگ فن گوتهJohann Wolfgang Von Goethe » فیلسوف، شاعر، نویسنده و متفکر بزرگ آلمانی در ۲۸ اوت سال ۱۷۴۹ در «فرانکفورت » (۱) متولد شد و در ۲۲ مارس سال ۱۸۳۲ در «ویمار» (۲) چشم از جهان فرو بست. پدرش مشاور سلطنتی بود و می خواست پسرش یک حقوق دان با تجربه شود. گوته دوران کودکی خود را در آغوش پر مهر خانواده گذراند و تحصیلات اولیه را نزد استادان خصوصی و معلمین سرخانه به اتمام رساند. آنها زبان های یونانی ، لاتین، ایتالیایی، انگلیسی، عبری، زبان یهودیان اروپای شرقی ، موسیقی و نقشه کشی را به وی آموختند. زبان فرانسه را نیز در سال ۱۷۵۹ هنگامی که سپاهیان «لویی پانزدهم» در طی جنگ های هفت ساله، شهر فرانکفورت را اشغال کرده بودند آموخت. در سال ۱۷۶۵ بنا به اصرار پدرش برای فرا گیری علم حقوق به «لایپزیک» (۳) رفت و سه سال در آن شهر ماند و با دختر پانسیون داری در آنجا ارتباطی صمیمی و عاشقانه برقرار کرد، نخستین اشعار او از همین عشق الهام گرفته است. پس از چندی عاشق دختر استاد نقشه کشی خود شد اما این عشق عمیق تر و آرام تر بود. در شهرلایپزیگ روح پر عطش گوته خرسند نبود و او اغلب به مطالعه ادب و فلسفه می پرداخت؛ با این همه تحصیل حقوق را به پایان رسانید و مدتی هم در شیمی و کالبد شناسی و معماری کار کرد و بر تمام آنها مسلط شد. در سال ۱۷۶۸ در حالی که بیمار بود، به فرانکفورت بازگشت و به تقلید از مادرش به محافل مذهبی رفت و آمد داشت. وقتی حالش بهتر شد برای تکمیل تحصیلات حقوق خود به «استراسبورگ » (۴) رفت و در اوت ۱۷۷۱ به اخذ دانشنامه ی لیسانس توفیق یافت. در این شهر هم او دلباخته دختر وزیری شد. این ماجرای عشقی در روح حساس «گوته» سخت اثر گذاشت گرچه کار این عشق به ازدواج نکشید. در مراجعت به فرانکفورت به تشویق «هردر» حکیم و فیلسوف آلمانی که نفوذ زیادی در «گوته» پیدا کرد به نوشتن درام پرداخت که در سال ۱۷۷۴ منتشر شد و بدین ترتیب نام او در شمار بزرگان ادب جای گرفت. از این زمان به بعد فکر آفرینش بزرگترین شاهکار خود« فاوست » (۵) را پیدا کرد، از ماه مه تا سپتامبر ۱۷۷۲ اقامت در «وتزلار» و اشتغال به یک شغل قضایی در آن شهر وی را با دختر جوانی به نام «شارلوت بوف» آشنا کرد و «گوته» سخت عاشق و دلباخته او شد، ولی این دختر، زن رفیقش «کستنر» بود و به همین جهت «گوته» امیدی به این عشق نداشت لیکن محصول این عشق آفرینش یکی دیگر از شاهکارهای او به نام «ورتر» (۶) است که در سال ۱۷۷۴ انتشار یافت. در مراجعت به فرانکفورت یک سری درامهای عالی نوشت که از آن جمله «پرومته» در ۱۷۷۲، «کلاویگو» (۷) در ۱۷۷۴ و «استلا» (۸) در سال ۱۷۷۶ که به یاد دختری زیبا از اهل فرانکفورت نگارش یافته است، را می توان نام برد. نیز در این ایام قسمتی از شاهکار جاویدان خود«فاوست» را به رشته تحریر کشید. از سال ۱۷۷۵ مسیر زندگی گوته تغییر کرد. دوک بزرگ «ویمار» به نام «کارل او گوست» (۹) او را به دربار خود فرا خواند. گوته مشاور دوک شد و به امور سیاسی و اقتصادی علاقه پیدا کرد و ضمناً دنبال تحقیقات علمی و مطالعات ادبی خود را نیزگرفت. لیکن مجال او برای ادبیات و تالیف آثار کمتر بود، چه او زمانی مشاور سفارت و هنگامی نیز وزیر دربار ویمار شد. با این وصف دراین ایام گوته از مکتب رمانتیسم ورتر خود پا فراتر گذاشت و پخته تر و کامل تر شد و درام «ایفی ژنی » (۱۰) او که درسال ۱۷۷۹ در ویمار نمایش داده شد، شاهدی بر این مدعی است. سفر ایتالیا مرحله ی تازه ای درسیر افکار گوته به شمار رفت و رجعت به هنر عهد باستان، اندیشه او را سخت به خود مشغول داشت. با این وصف در آثاری که وی در این هنگام در ایتالیا نوشته است اثر فکر ایتالیایی دیده نمی شود. در سال های ۱۷۹۲ و ۱۷۹۳ گوته در جنگهای پروس با فرانسه شرکت کرد و بیست سال بعد خاطراتی راجع به این جنگ ها نوشت. آشنایی او با «شیلر» شاعر بزرگ آلمان در سال ۱۷۹۴ نور تازه ای به حیات او تاباند و گوته با همکاری شیلر در سال ۱۷۹۶ مجموعه اشعاری به نام «گزنیا» (۱۱) منتشر ساخت. سپس رمان بزرگی را که شرح حال خود اوست تألیف کرد و آن را «سال های کار آموزی ویلهم مستر» نامید. در سال ۱۷۹۷ منظومه بورژوائی به نام «هرمان و دوروته » (۱۲) منتشر ساخت و این منظومه شهرت او را به حداعلی رساند و در این سال ها است که «دوک ویمار» او را از همه القاب و عناوینش معزول کرد و گوته به مدیریت تئاتر ویمار اشتغال ورزید و ضمناً به مطالعات زمین شناسی و گیاه شناسی پرداخت و رسالاتی چند نیز در این باره به رشته تحریر در آورد. در سال ۱۸۰۵ شیلر در گذشت و گوته نیز به بیماری مهلکی دچار گشت که نزدیک بود او را از پای در آورد.این بیماری گوته را بسیار ضعیف ساخت. در سال ۱۸۰۸ نخستین قسمت «فاوست» منتشر شد. در آن سال جشنی به افتخار «ناپلئون بناپارت» امپراطور فرانسه در «ارفوست» بر پا شد که گوته در آن شرکت کرد ؛ مذاکره او با ناپلئون در آن شهر معروف است. گوته از طرف ناپلئون به دریافت نشان عقاب لژیون دونور مفتخر گردید. سالهای آخر عمر گوته به تکمیل شاهکار بزرگش فاوست گذشت و قسمت دوم این اثر بزرگ در سال ۱۸۳۳ یعنی چند روز قبل از مرگش به اتمام رسید. گوته یک مغز متفکر جهانی است . او در عین حال که شاعری عمیق و حساس است، سیاستمداری مجرب و کارکشته و دانشمندی مبتکر و بزرگ محسوب می شود. نیروی نبوغ با تعادل تمام در کلیه استعدادهای بشری در نهاد او مخمر بوده و به تمام اشکال هنری و فکری آشنایی داشته و اگر چه اختصاصی به مکتب خاصی ندارد لیکن شاهکاری از خود به جا گذاشته است که نه تنها بر تمام ادبیات آلمان سایه انداز است بلکه چون تاجی بر تارک ادبیات اروپایی می درخشد. در مقایسه او با «شکسپیر» گفته اند: «آنچه شکسپیر از درون خود الهام گرفته، گوته با ممارست و مطالعه زیاد آموخته است». گوته گر چه از الهامات شاعرانه عصر الیزابت برخوردار نبوده اما قوه تفکر بسیار وسیع و قریحه سرشارش او را به مقام معنوی بسیار والا رسانده است و این قولی است که همگی بر آنند. گوته یکی از نوابغ بزرگ دنیا است که کتاب هایی درباره «حافظ» شاعر نامی ایران نوشته است . از آثار دیگر او می توان «اگمونت » (۱۳) و «تاسو» را نام برد.
شنبه بیست و یکم آذر 1388
مست و هوشیار ...  
محتسب مستی به ره دید و گریبانش گرفت  

                                                    مست گفت:ای دوست این پیراهن است افسار نیست

گفت :مستی زان سبب افتان و خیزان می روی

                                                    گفت:جرم راه رفتن نیست ره هموار نیست

گفت :می باید تو را تا خانه ی قاضی برم

                                                    گفت:رو صبح آی قاضی نیمه شب بیدار نیست 

گفت :نزدیک است والی را سرای آنجا شویم

                                                   گفت:والی از کجا در خانه ی خمار نیست؟

گفت:تا داروغه را گوییم در مسجد بخواب                                             

                                                   گفت:مسجد خوابگاه مردم بد کار نیست

گفت:دیناری بده پنهان و خود را وا رهان

                                                   گفت:کار شرع کار درهم و دینار نیست

 

گفت:از بهر غرامت جامه ات بیرون کنم

                                               گفت:پوسیده ست جز نقشی ز پود و تار نیست

گفت:آگه نیستی کز سر در افتاد ت کلاه

                                               گفت:در سر عقل باید بی کلاهی عار نیست

گفت:می بسیار خوردی زان چنین بیخود شدی

                                               گفت:ای بیهوده گو حرف کم و بسیار نیست

گفت:باید حد زند هشیار مردم مست را

                                               گفت:هشیاری بیار اینجا کسی هشیار نیست

(بانو پروین اعتصامی)

-----------------------------------

شعر مرتبط:

گر حکم شود که مست گیرند در شهر هرآن که هست گیرند! ...